خرید بک لینک

درباره سایت

چرا میای وبلاگم؟

امکانات وب

خونه برگشتنی زنگ زدم به متی...صدای اهنگ رو شنیده میگه بیرون بودی عشقم؟؟ گفتماره ... انقدر مسخره بازی در آورد دیگه جوابش رو نمیدادم :| شروع کرد به خوندن ...با صدای رو مخیش :| کجا رفتی بی من :| منو تنها گذاشتی رفتی :| یکی دیگه ... :|میگم حداقل یه اهنگ رو کامل حفظ کن :| میگه خود خاننده هاش هم رو سنبلد نیستن ...ندیدی منتظر میشن مردم بخونن ...منم دوتا کلمه اولش رو میگم بقیشرو تو بخون :| میگه انقدر این مدت خونه موندم جزو لوازم خانگی شدم :|میگم عیب نداره ...اوضاع بهتر که شد میگردی ...یکم ملت از دستت در آرامش باشن ...دخترا یه نفسی بکشن :| میگه اخ از دخترا نگو ...خوشگل تر شدن اره ؟؟؟ خوش تیپ ترشدن؟؟؟ حس اصحاب کهف بهش دست داده :| البته داشت مسخره بازی در میاورد ...و الا اون یه جا بند نمیشه :| دیونه ست ولی دوستش دارم :))هر جا برم ... این خونه برام یه چیز دیگه ست :| مصرف چای من این چند روز بالارفته ... احساس میکنم بدنم اصن قابلیت جذب آب و چای نداره ...انگار همش تشنمه ...

برچسب: نویسنده: غزل عباسیان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 21:47

مردها عاشق قدرتن ... و زنها عاشق امنیت ...گاهی وقتا یه متنی یا جمله ای میخونی میبینی عه این جمله یا متن که شبیه اخلاقو شخصیت و افکار منه ... یه مقاله میخوندم راجب نوع تفکر زن و مرد تو زندگی ..یه جایی از مقاله نوشته بود مردها اینکه بفهمن زن ها بهشون احتیاج دارن...بهشونحس خوبی میده ...ینی اینکه من امنیت یکی محسوب میشم و حس تکیه گاه بودنبهشون دست میده ... مثلا وقتی خانمشون به پول احتیاج داره و بیان میشه ووقتی به بغل احتیاج داره و بیان میشه و ...برعکسش برا خانوما هم نوشته بود ...اینکه همه چیز رو بیان کردن براشون آزار دهندس... و حس اضافی بودن بهشوندست میده...و گاهی اونقد بار منفی داره ک موجب افسردگی میشه که تو مراحلبالاتر شدید میشه این افسردگی...برا راه حلش نوشته بود... مثلا اگه یبار خانومتونبهتون گفت من احتیاج ب بغل دارم... بار بعدی شما باید تلاش کنین بفهمین اوناحتیاج ب بغل داره بدون اینکه حرفی بزنه ...یا مثلا اگه یبار بهتون گفت من فلانقدر پول لازم دارم بار بعدی نباید اجازه بدی تقاضای پول بکنه ازت... باید بدوناینکه بخاد... حسابشو شارژ کنی حتی مقدار کم براش ... چون تکمیل کردن این رفاهیکه به عهده مرده ... وقتی صورت میگیره حس قدرتش مال مرده ...و حس امنیتشمال زن ... من خودم که اینطورم ... اگه حساب کارت جدا واسه زنم هم بدم ...و هر ماه براش مبلغی بریزم ...با همه ی اینها دوست دارم موقع خرید یا هر چیزیبهم بگه فلان چیز رو برام میخری ؟؟؟:| شاید خانوما درکش نکنن ولی یه حسخوبی به مرد میده ...ولی از حق نگذریم ...زبون خانوما رو فقط خدا میدونه و بس :D

برچسب: نویسنده: غزل عباسیان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 21:47

دیشب عموم زنگ زد واسه امروز دعوتم کنه برم پیششون ...امسالنذرشون رو تاسوعا انداختن ...از اون جایی که حالم خوب نبود بدون لجبازی وکلکل کردن گفتم میام :| از اونور تعجب کرده بود ...مخصوصا وقتی که گفتمقبول باشه :| گفت صب منتظریم و خدافظی کردیم ... ساعتای 10و نیم اماده شدمو رفتم خونشون ...پیراهن مشکی با شلوار لی ذغالی هم پوشیدم و رفتم ...عمومتا دید یه لبخندی زد و بغلم کرد گفت ماشالله چه پسری شده :| از ظاهرم ذوقکرده بود ...بنده خدا فکر کرد بخاطر دل اون اینطوری رفتم :| مدام هم میگفتدیگه مردی شدی ...روح بابات شاد کن ...بذار اونجا تو ارامش بخابه ... منظورشزن بگیر :| حال کلکل نداشتم ...گفتم باشه :| چنان ذوقی کرد دوباره صورتم روبوس کرد :| خبر نداشت حال لجبازی نداشتم ...مهمونای امسالشون نسبت بهسالهای قبل کمتر شده بود ...ولی همچنان عشق شلوغی داره ... تا عمو و داییعروسای عموهام هم دعوت میکنه ...ولی دیدن یهویی و باهم فامیل و اقوام دورو نزدیک حس خوبی داره ...بعد از ناهار هم رفتیم خونه ...و کل خانومایفامیل رو تقریبا دیدم ... در کل خوب بود ... شام هم قرار بود نگهم دارن و بایکی از بچه ها هماهنگ کردم زنگ زد بگه شام میایم پیشت ...عموم گیر داده بوداونا هم بیان اینجا :| با زن عموم هماهنگ شدم که زبون عموم رو بلده :| و گفتبذار با دوستاش تنها باشه شاید اینجا راحت نباشن :| و به این صورت از دستنصیحتاش راحت شدم :| ولی بعد از مدتها عموم یه ذوقی کرد ...

برچسب: نویسنده: غزل عباسیان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 21:47

صفحه بندی